8/6/08

A cup of tea(Zen Story No.1) --یک استکان چای (داستان شماره یک ذن)ـ


Nan-in, a Japanese master during the Meiji era (1868-1912), received a university professor who came to inquire about Zen.
Nan-in served tea. He poured his visitor's cup full, and then kept on pouring.
The professor watched the overflow until he no longer could restrain himself. "It is overfull. No more will go in!"
"Like this cup," Nan-in said, "you are full of your own opinions and speculations. How can I show you Zen unless you first empty your cup?"


نانین، استاد ژاپنی در دوره ميجی، يکی از استادان دانشگـاه را که می خواست از او در مورد ذن سوالاتی بپرسد، را پذیرفت، پس از زمانی مباحثه، نانین چای را در استکان مهمان خود سرازير کرد و همانطور به ریختن ادامه داد، استاد دانشگاه که استکان چای را در حال سرازير شدن می ديد نتوانست ساکت بماند و گفت: "استکان پر شده است، ديگر جايی ندارد"، نانین به او گفت: همانند اين استکان، تو نیز از اعتقادات و تفکرات خویش پر شده ای، اگر ابتدا استکان خویش را خالی نکنی، چگونی توانم ذن را به تو نشان دهم؟

How to Eat a Pomegranate

A nice blog post about how to eat a pomegranate. That's fantastic!
see

Wikipedia, the Addictive Drug

The most addictive drug I've ever seen is definitely en.Wikipedia.com . If you get into the business of wikipediaing!!!(the verb i thought coined today but later realized that it is present.See), you'll find yourself stuck on that.
If you have not joined the wikipedia editors community, Do It Today.You'll love it.

8/1/08

حرکت جدید

تا به حال چندین بار وبلاگ درست کردم و آن را در گوشه ای وانهادم. از طرفی دوست داشتم به انگلیسی بنویسم و از طرف دیگر زبان نامادری مشکلات خاص خویش را دارد.نتیجه وبلاگی شد که تنها به زبان نامادری است و سال به سال به روز نمی شود.
از امروز و با مدد جستن از نظری که دخیل بودن کورش کبیر را در این وبلاگ محتمل دانسته بود، تصمیم بر آن شد که تابوی بلاگر را بشکنم و به فارسی نیز بنویسم.